جمعه بیست و سوم فروردین 1387

یادی از
خسرو گلسرخی
شاعر و نویسنده
ویرانگری اساس نبرد است
ویرانگری
نوید آبادی
هر آنچه ساختند
از خشت خشت
ویران باد
ای لاله های میهن من
گلگونه های فسرده
گو بی شما
تاریخ را هر آنچه بسازند
ویران باد
آبادی ضحاک ویران باد!
***
شاعر مترجم و نویسنده روزنامه کیهان و از شاعران چپ ایران است که اشعار او بیانگر اوضاع زمانه و دردهای اجتماعی روزگار اوست. مجموعه شعرهای " ای سرزمین من" و "پرنده خیس" بیانگر شور انقلابی خسرو گلسرخی و دیدگاه های اوست.
با دستگیری او و کرامت ا... دانشیان به اتهام توطئه در طرح گروگان گیری شاه( در حالی که آن موقع در زندان بود) یک دادگاه نظامی بر علیه او بر پا شد. سخنرانی پرشور و معروف او در دادگاه عملی جسورانه بود که تا آن موقع کمتر کسی به این تندی علیه حکومت شاه صحبت کرده بود. در بخشی از دفاعیه خود در دادگاه گفته:
« اتهام سیاسی در ایران نیازمند اسناد و مدارک نیست. خود من نمونه صادق این گونه متهم سیاسی هستم. در فروردین ماه چنانچه در کیفر خواست آمده به اتهام تشکیل یک گروه کمونیستی که حتی یک کتاب هم نخوانده است دستگیر می شوم. تحت شکنجه قرار می گیرم و خون ادرار می کنم. بعد مرا به زندان دیگری منتقل می کنند. آنگاه بعد از هفت ماه در پاییز همان سال دوباره تحت بازجویی قرار می گیرم که توطئه کرده ام. دو سال پیش حرف زده ام و اینک به عنوان توطئه گر در این دادگاه محاکمه می شوم. اتهام سیاسی در ایران این است. زندانهای ایران پر است از جوانان و نوجوانهایی که به اتهام اندیشیدن و فکر کردن و کتاب خواندن توقیف و شکنجه و زندانی میشوند. آقای رییس دادگاه! همین دادگاه های شما آنها را محکوم به زندان می کند. آنان وقتی به زندان می روند و بر می گردند دیگر کتاب را کنار می گذارند و مسلسل به دست می گیرند. باید به دنبال علل اساسی گشت. معلولها ما را فقط وادار به گلایه می کنند. چنین است که آنچه ما در اطراف خود می بینیم فقط گلایه است.
در ایران انسان را به خاطر داشتن فکر و اندیشیدن محاکمه می کنند. چنانکه گفتم من از خلقم جدا نیستم. ولی نمونه صادق آن هستم.این نوع برخورد با یک جوان کسی که اندیشه می کند یادآور انگیزیسیون و تفتیش عقاید وسطاییست.
یک سازمان عریض و طویل تحت عنوان فرهنگ و هنر وجود دارد که تنها یک بخش آن فعال است و آن بخش سانسور است که به نام اداره نگارش خوانده می شود. هر کتابی قبل از انتشار به سانسور سپرده میشود. در حالی که در هیچ کجای دنیا چنین رسمی نیست. و بدین گونه است که فرهنگ مومیایی شده که برخاسته از روابط تولیدی بورژوا کمیرادور در ایران است در جامعه مستقر گردیده است و کتاب و اندیشه مترقی و پویا را با سانسور شدید خود خفه می کند.
ولی آیا با تمام اعمالی که صورت می گیرد با تمام خفقان می توان جلوی اندیشه را گرفت؟»
سرانجام خسرو گلسرخی در ۲۹ بهمن ۱۳۵۲ توسط دادگاه به اعدام محکوم شد و در میدان چیتگر او را تیرباران نمودند. روحش شاد.
***
تا آفتابی دیگر
رهروان خسته را احساس خواهم داد
ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت
نورهای تازه ای در چشمهای مات خواهم ریخت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سهره ها را از قفس پرواز خواهم داد
چشمها را باز خواهم کرد
خوابها را در حقیقت روح خواهم داد
دیده ها را از پس ظلمت به سوی ماه خواهم خواند
نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت
گوشها را باز خواهم کرد
آفتاب دیگری در آسمان لحظه خواهم کاشت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سوی خورشیدی دگر پرواز خواهم کرد
*****
( به نقل از سایت کتابخانه درفش کاویانی)
شنبه بیست و یکم مهر 1386
لحظات، آنهايي كه مي آيند و نيامده به جمع رفته ها مي پيوندند، برايم در حكم پله هايي بود كه در غياب آسانسور موعود ناچار بايد طي مي كردم تا آنقدر بالا بروم كه حتي يادم برود كه بايد جايي توي يكي از اين طبقات بايستم و به مقصدم برسم. اينقدر تكرار مي شدند كه خيال مي كردم فقط آنها هستند كه بايد در نظر بگيرم و روزي مي رسيد كه مستاصل به پايين نگاه مي كردم. چراكه درب پشت بام توي شكم مي انداخت كه دارم چيكار ميكنم. و بعد...
حركتها
از حاشيه اي ترين زواياي لمس ناشده
با من سخن مي گفتند
- بي شك-
بر سنگفرش شهر كوران
آرام و طناز
صدايي مي رقصيد انگار
- به سبك رقص پيروزي قزاقها –
سياهي سر مي خورد
بر گونه
يقيني را مي جست
ملتمسانه.
حركتها
آخ حركتهاي سمج.
واج به واج
واژه به واژه:
«كار از كار گذشته رفيق»
آخ از لبها و حركت شيارها.
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386
به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد
به جويبار كه در من جاري بود
به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند
به رشد دردناك سپيدارهاي باغ كه با من
از فصلهاي خشك گذر مي كردند
به دسته هاي كلاغان
كه عطر مزرعه هاي شبانه را
براي من به هديه مي آوردند
به مادرم كه در آينه زندگي مي كرد
و شكل پيري من بود
و به زمين، كه شهوت تكرار من، درون ملتهبش را
از تخمه هاي سبزب مي انباشت، سلامي دوباره خواهم داد
مي آيم، مي آيم، مي آيم
با گيسويم: ادامه بوهاي زير خاك
با چشمهايم: تجربه هاي غليظ تاريكي
با بوته ها كه چيده ام از بيشه هاي آن سوي ديوار
مي آيم، مي آيم، مي آيم
و آستانه پر از عشق مي شود
و من در آستانه به آنها كه دوست مي دارند
و دختري كه هنوز آنجا،
در آستانه پر عشق ايستاده، سلامي دوباره خواهم داد
دوشنبه نهم مهر 1386

شبي بود مملو از سه تار و گيتار و خاطره و غزل. خسته بودم و بلاتكليف. همين ديشب بود فكر كنم. اينقدر مشكلات و دردسر كه توي روز روي سرم ريخته بود با اين فضاي كرخت دوستانه كه چند نفر از دوستاي قديميو دور هم جمع كرده بود با هم مخلوط كرده بودم. و در آخر شب به بهونه يه دور زدن خودمو كشيدم بيرون و اينا رو بدون اينكه فكر كنم يا حتي دوباره ( از ديشب تا حالا) فرصت بازبيني يا ويراستشو پدا كنم اينجا ميارم. اگه ناقص و معيوبه پيش پيش عذر مي خوام.
شعري از آفت زدگي متحير درون
شعري به سماجت زخمي چركمرد
بگو كه معيوبم
بخوان كه محتاج.
پر از بيتي نگفته
پر از شعري تلنگر خورده ام.
گيج خورده غزلي بيرون بكش.
من از انعكاس هزاران ارتعاش
هزاران موج
نهنگ وار
آوايي ملتمس شنيده ام
مرثيه اي بخوان
بر مرگ ما هيها
بر عاقبت رود.
زخم لرزانم را
مرهمي بنوش
از غزلكهاي گم اقيانوس.
مرثيه ام را
از عمق لجنهاي فراموش
زنده كن.
مرگ ماهيها را
جاودانه كن.
شنبه هفتم مهر 1386
یه مثقال عسل!
شنيده بودم كه مي گويند نيش و نوش با همند. ولي خب با خودم مي گفتم هميشه هم كه نه! و غر مي زدم كه:« اينها هم انگار مجبورشون كردن كه احكام اخلاقي استخراج كنن. هيچوقت حرفهاشون شامل و كامل نيست.» پشتم حسابي گرم بود. خيالم نبود كه به حرفهاي « من مي دونم» و خاله صغرا و اصغر عمويي گوش بدم. به همه چيز مي خنديدم و به نظرم همه چيز مسخره بود.هميشه توي يه درياي ژله اي و شل و ول شنا مي كردم. همه چيز دور و برم، هر چي به گوشم مي خورد يا مي ديدم به نظرم خنده دار بود يا فوقش بهش بي تفاوت بودم. هميشه توي اين درياي شل، به پشت مي خوابيم و پوزخند به لب وقت مي گذرمندم تا اينكه سرم خورد به اون فانوس دريايي جدي و محكم. آره، فقط يه چيز بود كه بين اونهمه چيز مضحك، تكونم داد. انگار مي زد توي گوشم كه:« هي! من هم هستم. خيلي فراموشكار شدي ها!» حتماً حالا سريع تو ذهنت مي گي:« اي بابا! لابد باز هم مثل همه مي خواي بگي عشق اون تنها چيز همه زندگيه و يه سري حرفهاي رمانتيك پشت هم سوار كني.» درست حدس زدي. مايه شرمندگيه،نه؟! عشق؟!! .... اينقدر اين كلمه رو شنيديم و شنيديد كه ديگه حساس شديم و شديد. و اينقدر ادا و اطوارهاي خسته كننده و بي منطق« عاشقان» رو ديديم كه هميشه نسبت به اين كلمه يه حس تمسخر همراه با نفرت، موضع مي گيريم. اما...( شايد اينو هم ديگه بهش بخواهيد شك كنيد، حق داريد.) من منطق محض بودم و عشق اون اتفاقي نبود كه يه روز از يه جايي كه نمي دونم كجاست بيافته( اصلاً افسانه پردازي نكردم هيچوقت). خودم خواستم كه اتفاق بيافته. يه تجربه بود برام. اه... ولش كن. چرا بايد پرده پوشي كنم. تجربه يه دروغه. كم آورده بودم. از خودم كه ديگه مثه يه استدلال كامل و بي نقص و زايا شده بودم،ديگه حالم بهم مي خورد. يه روز كه برف ميومد و من با كرختي برف مي خواستم حرارت استرسمو بپوشونم،( بيشتر از اون چيزي كه فكرشو بكنيد، ترسيده بودم. نه خجالت و اينجور چيزا، ترس. اون هم نه بخاطر اينكه آيا جواب مثبت مي گيرم يا منفي. نه، هرگز. فقط از اين مي ترسيدم كه دارم يه چرخشي به اون گويي كه توي بدنمه مي دم و يه طرف ديگشو ميارم رو.يه طرفش كه هيچوقت جرئت نگاه كردن بهشو نداشتم.) مي گفتم، يه روز كه برف ميومد و من يه آهنگ از سياوش قميشي توي گوشم بود، اولين تجربه سرپيچي از نظم زندگي رو كردم. يه صحنه جالبي پيش اومده بود. استدلالها كه مثه اسقفهاي قرون وسطا، عادت كرده بودنديه نقش پررنگ و مشخص توي زندگي خط كشي شده من بازي كنن، همينطور با دهن باز خشكشون زده بود روي برفها. مسلماً مدتي زمان مي برد تا بتونن اين قضيه عجيبو تجزيه تحليل كنن. عجالتاً فقط اونجا، اون گوشه، جايي كه برفهاي پشت بوم سرازير شده بود روي زمين و ارتفاع برفها رو دو سه برابر كرده بود، وايستاده بودن و هر چي من مي رفتم و به عقب نگاه مي كردم، مي ديدم كه دارن از من دور و دورترمي شن. من هم از اين لحظه حيرت اونها استفاده كردم و مثل عراق بعد از صدام، هر چي خواستم كردم. غافل از اينكه بوي نفت بالاخره يه سري رو مي كشونه توي چاه( كه چي بگم سياه چال) دلم. دلم، جايي كه همه چي توش دفن شدن و دفن مي شن و مثه قير مي چسبن به ته تهش.
تا حالا شده توي فيلمهاي سينمايي از يه صحنه اي خوشتون بياد؟يعني فراتر از اون، ديوونه يه صحنه اي بشيد؟ صحنه اي كه تا بيايد از لذتش پر بشيد، به سرعت به جمع دقيقه هاي قبلي فيلم مي پيونده. حقيقت روشنه: اون صحنه ديگه نيست و شما هم ديديدش و حالا بايد(چاره اي نيست) بقيه فيلم رو ببينيد. راهكار ما در اينجور مواقع اينه كه اگه به نعمت بزرگ « ويدئو» مجهز باشيم دوباره فيلم رو مي زنيم عقب و از اول مي بينيم و اگر نه، سعي مي كنيم هر چيزي رو از فيلم كه به خاطر مونده، با تعصب( مثل موبدهاي زرتشتي) حفظ و مرور كنيم تا شايد بتونيماون جاي خالي كه از لذت بجا مونده رو با بازآفريني پر كنيم. ولي... سعي نكنيد خودتونو گول بزنيد. اگه هر چيزي رو بتونيد دوباره زنده كنيد، كشف شما از ارزش اون صحنه در اون لحظه خاص زنده شدني نيست.
شايد تقدير اينه كه ما به چيزهاي دوست داشتني فقط يه بار بتونيم دست بساييم و اين هم برامون فقط در حكم يه خاطره باشه. يه چيزي كه درست نشه از رويا و وهم و اينجور چيزها تفكيكش كرد و تا بخواي به درك كاملش مجهز بشي، مي بيني زمان خيلي وقته گذشته. شايد قسمت اينه كه يه نوشي توي زندگي باشه براي بقيه چيزاي زندگي كه همش نيشه و بس. چاره اي نيست، بايد تحمل كرد.
بايد زندگي كرد.
جمعه ششم مهر 1386
از کلام علی (ع)

هيچ مال از خرد سودمندتر نيست، و هيچ تنهايي ترسناكتر از خود پسنديدن، و هيچ خرد چون با تدبير انديشيدن، و هيچ بزرگواري چون پرهيزگاري، و هيچ همنشين چون خوي نيك، و هيچ ميراث چون فرهيخته شدن، و هيچ راهبر چون با عنايت خدا همراه بودن، و هيچ سوداگري چون كردار نيك ورزيدن، و هيچ سود چون ثواب اندوختن، و هيچ پارسايي چون بازايستادن هنگام ندانستن احكام، و هيچ زهد چون نخواستن حرام، و هيچ دانش چون به تفكر پرداختن، و هيچ عبادت چون واجبها را ادا ساختن، و هيچ ايمان چون آزرم و شكيبايي و هيچ حسب چون فروتني، و هيچ شرف چون دانايي، و هيچ عزت چون بردبار بودن، و هيچ پشتيبان استوارتر از مشورت كردن.
جمعه ششم مهر 1386

واكمن كنارش روشن بود. چهارگاه فرهنگ شريف مثل يه خاطره، يه صدايي كه هم دور و مبهم و هم روشن و تاثير گذاره، غرقش مي كرد. دلش مي خواست فرياد بزنه. دلش مي خواست قطره اشكي رو كه راه گم كرده بود و وارد دهانش شده بود رو با تمام وجود احساس كنه. دلش مي خواست نعره بزنه تا جسارت پيدا كنه. تا باور كنه و بفهمه چيزايي رو كه مدتها بود مثل باد پريده بودن و رفته بودن. مدتها بود كه خاطره ها براش در حكم نغمه هاي تار شده بودن. مي خواست همه اونها رو با هم مالك باشه، لمسشون كنه. حسشون كنه و ازشون مطمئن باشه.اما درست مثل صداي تار، با طنازي هر چه تمامتر از تصاحب مي گريختن. مي رقصيدن، پرواز مي كردن و فقط يه دهان باز از حيرت رو به جا مي ذاشتن و چشمهايي كه چون نقشي توي اين ماجرا نمي تونستن بازي كنن، بي حوصله طول و عرض اتاقشونو طي مي كردن. تا بياد به خودش بجنبه، يه خودكار و يه دفتر جلوش بودن و چند خطي كه اينجوري سياه شده بود:
آخرين نقش
تصويري بود كه مثل هميشه
شكوهمند و پابرجا
در پشت پرده چشم
چارميخ شد.
تقدير برين بود
آري تقدير برين بود.
نفسهايي كه باور خود را
در حرمان جست
و مي جست
و مي جست
فاصله اسطوره تا تاريخ را
به يك گام پيمود.
چارچوب قاب مانند پنجره
از يك خاطره آخرين
نسيم وار
مي لرزد بر خود.
تصوير اما
با شكوه و مصمم
به تمناي موهوم غبار
سالهاست
چهره مي پوشاند.
حقيقت بود يا
تدبير فخر فروش تقدير؟
بي فعلي مكرر غبار
در ترديدي ابدي
مدفون مي شود.
و قاب مي ماند و نسيم
و ارتعاشي
از نبض مصمم زندگي:
پيش بايد رفت.
پنجشنبه پنجم مهر 1386
یک قصیده به سبک غزل
تو؟ من؟ بابا به خدا هيچي نيستش. كي مي دونه شايد من هم يه روز جدي تر در موردش فكر كنم. اصلا چه مي دونم جدي تر بشم.شايد من هم بشم يه آدم بغ كرده. آخه چي بگم. تو كه همش سر تكون مي دي و اينجوري يكوري نگاه مي كني انگار كه من بايد يقين كنم كه يه ابلهم. بابا من مي فهمم، شايد هم يه روز بتونم درك كنم. اصلا شايد منم يه روز مثه تو سر تكون بدم. اما اين كه دليل نمي شه.. منو بگو كجاها سير مي كردم! ببين ظالم، اينجوري كه مي كني من احساس مي كنم دارم از حق نفسهاي تو مي خورم و بيخودي زندم. بابا مگه تهش چيه؟ چيه كه اينقدر مهم باشه كه منو له كني؟ بذار مثه هميشه وقتي به موهاي وزوزيت فكر مي كنم احساس غرور بهم دست بده.حس كنم كه يه ذره مي تونم خودمو به اون حس افسانه اي ارزشمند بودن بچسبونم. بذار دو تا شيار ظريف كوچولوي دور لبهات برام در حكم يه نفس گير وسط يه راه پله ي بزرگ و باشكوه باشه. جاييكه بتونم يه لحظه احساس صميميت كنم و بتونم به خودم جرئت بدم كه منم از اين جنسم، يا حداقل كنار همه چيزهاي باشكوهي كه تويي، من هم مي تونم نفس بكشم. نمي خوام مثه گداي فقيري باشم كه داره با شرمندگي از باغ اربابش ميوه مي دزده تا گرسنه نمونه. بذار توي برگهاي درهم اين باغ يه دستي بكشم و بگم:« كاش اين يه رويا نبود.» نمي خوام باز هم بگن و بگم كه غزل هميشه با خوشي شروع ميشه و با گله تموم. اصلاً يه فكري! بيا يه تصوير بسازيم. مي دونم همه چي خيلي سريع مي گذره، اما تصوير هميشه يه تداعي داره. بيا غرغر كردناي من و نگاه هاي تو رو موقتاً تعطيلش كنيم و كاغذ و قلم رو برداريم. يكي من مي كشم يكي تو. تا اينكه آخر سر مي مونه يه بيني خنجري اما ظريف، دو تا چشم عميق و گرد. دو تا لب برجسته سرخ كه يه دهان فراخ رو نويد مي دن با يه دنيا حرفهاي قشنگ توش. دو تا گوش كه چه عرض كنم نصفه گوش كه نصفه ديگه شونو به وديعه گذاشتن خدمت جناب موهاي وزوزي. موهايي كه وقتي يه قوس ماهرانه روي گيجگاه به خودشون مي دن ، ولنگارانه و بي تكلف اما مصمم نصفه گوشها رو در بر گرفتن. درست مثل شاهزاده خانم قرن هيجدهمي اي كه يه بچه بي سرپرستو به فرزندي قبول كنه. و دست آخر من مي مونم، آره من كه همه چهرم فقط يه سؤاله كه هيچ سؤال مشخصي نيست. بهتر بگم يه ابهامم كه مثل يه فلش شده – از عجايب روزگار – كه هميشه اين تصوير، بارز و خودنما خودشو فرياد بزنه. كه هميشه بگه كه اين چونه كه مثه يه نقطه جوش شيار لغزنده دو طرف چهره رو تنگ هم چسبونده مثه خودش يه روزي ، توي يه ابهام چفت كننده موند و ديگه هيچ وقت جم نخورد. حتي به هواي اونمه حرفهاي زيبا. حرفهايي كه صداش ديگه هيچ موقع به گوشم نخورد. و من موندم و يه تصوير و يه باد ميون ما كه هميشه منو از تداعي تا سكون مي برد. و دست آخر من بودم و... و بعد سكوت. فقط سكوت.( و حالا شايد اون روزه براي ابلهي مثل من)یکشنبه یکم مهر 1386
عشق
آنکه می گوید دوستت می دارم
خنیاگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.
عشق را
ای کاش زبان سخن بود
آنکه می گوید دوستت می دارم
دل اندهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره گریان
در تمنای من.
عشق را
ای کاش زبان سخن بود
شنبه سی و یکم شهریور 1386
فکر کنم که...
طفلك! حالا هر چي هم من بگم مگه مي شه حاليش كرد كه عمو، بي خيال. حالا جان من نه جان اين... اصلاً مي دوني چيه؟ به من چه ربطي داره. نه، اي بابا. اينم آخه درست نيست. با توام، عزيزم، جانم.يه دقيقه اون گوشيو از تو گوشيت دربيار. مي دونم ديگه حالا داره انگار مي كنه كه همه غصه هاي عالم تو دلش خراب شده. كي ديگه حرف ما رو گوش مي كنه؟ آقا به خيال خودش همه چي فهمه. منم دارم الان بدون بليط رو مخش اسكي بازي مي كنم. مي دونم ديگه الان هرچي فحش آبدار و نچسبه داره رديف مي كنه جلو اسم ما. مي دونم اگه الان مي خواست اون گوشيه لامسبو از تو گوشش درباره، اول مثه اين ميگرني ها يه مالشي به گيجگاهش مي داد. بعد يه سري چين گريز از مركز گوشه چشمش مي انداخت. بعد مثه كسايي كه كينه جد و اجدادي دارن زل مي زد تو اين دو تا چشم ملتمس من. بعد سرشو يكم اريب مي كرد و لبشو هي، بفهمي نفهمي يكم تكون مي داد: يعني فلاني، خودت بفهم كه چيا مي خواستم بهت بگم و نگفتم. يعني پاشو برو ما رو به حال خودمون بذار. بقيه قصه رو هم ديگه تا تهش حفظم. سيگار پشت سيگاره كه دود ميشه ميره تو هوا. ولي آخه كه چي. فكر كرده من خوشم مياد هي بخورم و دم نزنم. اگه دنده پهن بودم خيلي وقت پيش يه فكري به حال خودم كرده بودم.
چي ميشد يه بار وقتي گوشيو از تو گوشش مي كشه بيرون، يه دفعه وقتي مثل هميشه قيافش غضب نيست، سرشو بگردونه. لباش كاري كنن كه اون چينهاي پرانتزي بيفتن درست بالاي گونه هاي كشيدش، پلكاش نرم بيان تا روي چشماي درشتش، اون لباي قرمز و قبراقشو وا كنه بگه:« جانم! عزيزم! گفتن نداره كه. زندگي، هي، خوب و بدش مي گذره. همينه ديگه. ما هم كه علاف اين دور و روزگاريم. بذار بچرخه تا ما هم بچرخيم.»
اونوقته كه منم دو تا دستامو پشت گردنم چفت هم و تخت سرم مي كنم. سرمو مي برم بالا. چشمامو مي بندم. شايد هم گوشه هاي لبام مثل كسايي كه همه چيو مي دونن يا كسايي كه يكدفعه يه چيزيو كشف كردن يكم تاب بخوره به طرف پايين. شايد هم بگم:« هي، الان جون ميده واسه اينكه تنهايي توي يه دشت، پهن زمين، كوه ها رو سير كني و خيالت نباشه.» ولي مطمئنم نه جم مي خورم و نه حرفي مي زنم.
